مهرورزی بسه!!!!

ظاهراْ از ۱٫۶۴۸٫۱۹۵ متر مربع مساحت ايران (يا بقول ترکه متر مکعب)٬ حتی يک متر مربع از پارک دانشجو هم مال ما نيست. تا کی مي‌خوان وجودمونو٬ حق‌مونو انکار کنن؟ خيلی وقت ها فکر می کنم اشکال مردم ايران اينه که خيلی فرد گرا هستند. يعنی تا خودشون حالشون خوبه و غمی ندارن کمتر مي‌شه که به فکر حل مشکلات بقيه بيفتن. مثلاْ مردای ما٬ مگر نه اينست که مي‌گن دوستون داريم و دختر ايرونی مثل گله و از اين بقول خورشيد گل واژه‌های فضايی٬ خوب نشون بدين. اونم نه به حرف٬ به عمل. مهريه نمي‌خوام. اگر شعور وجود داشت مهريه احتياج نبود. دوستی داشتم مادرش اهل جاماييکا و پدرش انگليسی بود و از هم جدا شده بودند. پدر از خانه‌ای که داشت هر ماه ۸۰۰۰ دلار قستشو مي‌داد رفته بود تو آپارتمان فسقلی که زن سابقش و بچه‌هاش توی آپارتمان بمونن. مي‌گفت: «نمي‌خوام زنی که داره بچه‌هامو بزرگ مي‌کنه آلاخون والاخون بشه. همينی که داره از بچه‌ها نگه داری مي‌کنه به اندازه کافی بهش مديونم.» دلم مي‌خواد يه روزی وقتی منو توی استاديوم آزادی راه ندادن پسری که پشتمهُ و منو اصلا نمي‌شناسه هم بگه من هم نميرم تو. ملی پوشامونم بگن اگه خواهرانمون نمي‌تونن ببينن پس ما هم بازی نمي‌کنيم. اگه همه نرن. اگه همه با ما تو پارک دانشجو بايستن و بگن روزت مبارک. ما تو رو مي‌بينيم. برات احترام قائليم. اگه بزنن تو سرت انگار تو سر ما زدن. (واقعا چطوره که اگه مردی زنی رو انگولک بکنه به ناموس خانواده‌اش دست درازی کرده ولی اگه حقش رو هر روز٬ هر ساعت زير پا بگذاره صاحبان ناموس براشون مهم نيست؟؟؟) واقعاْ چی مي‌شد اگه مي‌شد. شايد همه رو بکشن. شايد هم نکشن. ولی آيا اينطور نيست که ارزش اعتقاد وقتی معلوم مي‌شه که شخص حاضر باشه سرشو واسش بده. مثل هری پاتر (مجبورم مثال غير سياسی بزنم ديگه!)‌ که در مقابل دولورس اومبريج حقيقت رو گفت با تمام خطراتش٬ حتی وقتی که حق بازی کويديچ رو تا ابد از دست داد. حتی وقتی مجبور شد با خون خودش بنويسه من ديگه دروغ نمي‌گم. ايدئولوژی وقتی معنا داره که مثل ويليام والاس حاضر بشی بخاطرش دل و روده‌ات را از تنت بکشن بيرون و تو تماشا کنی. يادم نيست کجا خوندم که تو رواندا٬ وقتی ياغي‌ها مسئله توتسی و هوتو رو در آوردن و به کشتار مشغول شدن٬ کارشون بود که می رفتند به مدارس و بچه هارو به صف می کردن و می گفتند که خودتون بگين کی توتسيه کی هوتو. و اونها هم از ترس اگر کسی هم خودش نمي‌گفت بقيه لوش ميدادن. و بعد توتسي‌ها رو می کشتن (شايدم هوتو ها رو٬ يادم نيست٬ البته بعدا معلوم شد که اصلا توتسی و هوتو هر دوش يک قبيله بوده و يک سوء تفاهم باعث شده بود که بعضي‌ها فکر کنن که دوتاس). يکبار٬ مي‌رن به يک دبستان خيلی کوچک و بچه‌ها رو جمع مي‌کنن و بهشون مي‌گن که خودشونو تو گروه‌ها جدا بزارن که توتسي‌ها معلوم بشن. بچه‌ها٬ با تمام کوچيکي‌شون٬ نفهمي‌شون٬ حاضر نمي‌شن. مي‌گن که به نظرشون دليلی نداره که به هيچ نوعی خودشونو تفکيک کنن. تصور کنين٬ ۸ ساله باشی٬ يک عده مرد بزرگ با اسلحه که درباره‌شون خيلی شنيدی ميان که يه عده رو بکشن. و تو بهشون کمک نکنی٬ چون اعتقاد نداری که کارشون درسته. و بدونی که احتمالاْ مي‌کشنت٬ و اينطور هم بشه٬ و باز هم پای حرفت بايستی. ای کاش ما هم درصدی از شجاعت اون بچه‌ها رو داشتيم. ولی مردهای ما٬ مردانگی شون به دست بزن داشتنه. وقتی قانون ازت حمايت بکنه٬ حق هميشه باهات باشه٬ از روز اول شومبول (خود سانسوری!!!) طلا صدات کنن٬ خوب اينی مي‌شی که هستی ديگه. (از صميم قلب از تمام آقايان محترمی که اينطور نيستند معذرت مي‌خوام. روی صحبت با شما نيست.)

 

  

/ 1 نظر / 8 بازدید
حميد

معدرت می خوام که نظره بيات شده می دم... ولی کلی لذت بردم... خوشحالم که حق و حقوقت رو با منطق بيان کردی دوست دارم يه مطلبی رو برات بنويسم البته زياد به موضوع تو ربطی نداره ولی حرف خيلی از خانوما می تونه باشه: مردي نزد شيوانا آمد و مغرورانه به او گفت: « همسري دارم كه وقتي به من مي نگرد از چهره و هيكلم به وجد مي آيد و مرا عاشقانه دوست مي دارد!! در حالي كه قبل از آن گمان مي كردم چهره ام كاملا معمولي است! به نظر شما در وجود من چيزي زيبا و دوست داشتني است كه او اين چنين ديوانه وار مرا مي پرستد؟!» شيوانا سري تكان داد و گفت: «او تو را نه به خاطر شخصيتت بلكه به خاطر شخصيتي كه از هنگام با تو بودن پيدا مي كند، دوست دارد. او بايد كسي را دوست بدارد و چون به خاطر شرايط خانوادگي و محيط دهكده، تو تنها شخص مناسب بودي اين جريان عشق به سمت تو جاري شده است. قدر اين نعمت را بدان و بي جهت به آن مغرور مشو و گمان نكن كه تمام عالم شيفته چهره و اندام تو هستند!»