دين من ايرانی بودنه!

همیشه فکر می کردم راضی مقدس نهفته است در اینکه ما منتظر دقیقه و ثانیه تحویل سال میشیم. انگار که مراسم مذهبی انجام می دیم٬ مثل این هندی ها که سوت آب سند میرن یا مسیحیا که communion می رن٬ سفره میچینیم. تخم مرع رنگ می کنیم. نقره پاک میکنیم. Religiously. عین درویش های مست تا ۴ صبح بیدار می مونیم تا تلویزیون یا رادیو اون آهنگ همیشگی بوق و کرنا رو بزنه٬ و حرم امام رضا رو نشون بدن که مردم جمع شدن برای سال نو و تلویزیون / رادیو بگه آغاز سال یکهزار و سیصد و هشتاد و شش. بعدم مامانم گریه کنه و بگه یاد عزیزایی که اینجا نیستن میوفتم و من غصه بخورم که ما نمی تونیم جای اون عزیزا رو بگیریم که مامانم گریه نکنه. بعدم عیدی بگیریم٬ آجیل و شیرینی بخوریم و بخوابیم. صبح که بلند می شیم٬ خونه بوی عید میده. یک چیزی مخلوط بوهای شیرینی عید و گل سینرر و سنبل و عطر اقاقیا و گل ابریشم حیاط و پنجره ها که همه بازن. من که با فروردین Obsessed شده ام. ماه تولدم و تنهای ماهی که درخت ارغوان کوچه هویزه گل می ده (اگه هنوز باشه). یادمه بابام منو از هویزه میبرد مدرسه که درخت ارغوان رو ببینم. حالا٬ تنها در کشور غریب٬ من کاملا بی دین شدم. بوی عید نیست. درخت ارغوان هم نیست. سفره عید هست٬ اما انگار مراسم مذهبی این دین رو بدون خانواده نمی شه انجام داد. شیرینی نیست. تهران با خیابانهای خلوط حتماْ هست٬ ولی اینجا نیست. ۱۳ روز تعطیلی٬ اعضای خانواده که دوستشون داریم٬ مامان و بابام٬ گربه های حیاط که الان حتماْ همه یا حامله ان یا زاییدن٬ دیوانه بازی چهار شنبه سوری و رشته پلوی روز اول عید٬ هیچ کدام نیست. فعلاْ من٬ تا اصلاع ثانوی٬ آتیست شدم.

/ 2 نظر / 5 بازدید
نگار

شاید احساس کنی چقد دیره واسه خوندنش ٬ اما واقعآ با خوندنش همه ی لحظه های تحویل سال تداعی شد برام.راستی چرا آپ نمیکنی؟ شاد باشی و....عاشق.