شب يلدا

ديشب يلدا بود. ولی چه يلدايی!! ساعت ۷ با خواهرم صحبت کردم. گفت خونه رامينی؟ گفتم نه خونه خودمم. رامين لابد با زن و بچه هاشه. بعد يهو متوجه شدم اشتباه کردم گفتم سر کارم. انگار بايد خونه می بودم ولی خونه خاليه٬ کامپيوترم هم خرابه. به خورشيد بانو گفتم بهت بعد از ۹ زنگ ميزنم ولی بعد از ۹ يادم اومد که شب يلداس. گفتم با فاميل نشستن مزاحمشون نشم.  اناری رو که توی يخچال نگه داشتم برای همين شب٬ هنوز در انتظار دون شدنه! دون می کنم می برم فرودگاه با خواهرم می خوريم. ديشب من هديه های کريسمسم رو درست کردم. جالبه خيلی ها تعجب می کنن که خوانواده من کريسمس رو جشن ميگيرن! ازم می پرسن مسيحی شدين؟ چه اشکالی داره آدم درخت بذاره٬ تزيينش کنه٬ هديه زيرش بچينه؟ مخصوصا که تعطيل هم باشی. دور و وری هات هم همه جشن بگيرن. شوهر يکی از خاله هات هم آمريکايی باشه. ديشب فال حافظ نگرفتم. نشستم جلوی تلويزيون و ornament های شيشه ايم رو رنگ کردم.نفری يکی برای خاله ها٬ يکی برای مادربزرگ٬ يکی هم برای دختر خاله و پسر خاله های کوچولو که ۲ ساله نديدم. می خواستم برای دختره لباس بخرم. متوجه شدم که نمی دونم چقدر شده. به tag هم که هميشه نمی شه اعتماد کرد. انگار اونم مثل من پر حرفه. شيطونه و به غريبه ها اعتماد می کنه. با همه حرف می زنه.

نمی دونم چطوری شد که فال نگرفتم. چطور شد که نخواستم به فاميل زنگ بزنم. چرا اناره رو دون نکردم. چرا آجيل هامو از تو فريزر در نياوردم. يلدا که آنقدر مهم بود. مامانم هميشه همه فاميلش که ايران بودن٬ که عده ای هم نبودن٬ رو دعوت می کرد. هندونه و خربزه می خريد. شام درست می کرد. خونه ام تو ايران داره يادم ميره. اون دری که به يک راهرو خيلی کوتاه باز می شد که می رفت به اتاق من و خواهرم٬ که مامانم توش يه رخت اويز بزرگ که ازش garment bag اويزون بود گذاشته بود٬ اون راهروی کوتاه٬ يادم نمی ياد سقفش بلند بود يا کوتاه. به نظرم کوتاه بود. به نظرم از توش کانال کولر رد می شد. به نظرم اين دفعه برم ايران ازش عکس بگيرم. به نظرم يلدا وقتی يلداس که آدم با عزيزانش باشه. به نظرم فال حافظو وقتی بايد گرفت که من به صدای بلند بخونم و به مامانم نگاه کنم و اون بگه <می گه بايد صبر کنی!> احتمالا اين دفعه هم می گفت بايد صبر کنی. ولی تا کی؟   

/ 1 نظر / 5 بازدید
خورشيد بانو!

هی بانو! بايد زنگ می زدی. من که فاميل ندارم. فک و فاميل من شمايين ديگه اينجا! ما هم درخت کريسمس تو رو گذاشتيم. ببر بی دندون يک مشت گردنبند نيواورلئانی در آورد که تزئين کنيم درخت رو! حالا اين همه گردنبند رو از کجا آورده بماند!! اون خورشيد تو شيشه رو هم که تو بهم داده بودی گذاشتيم رو کله اش. شديدا دلمون برات تنگ شده و منتظر که بيای و با هم حافظ بخونيم و مشاعره کنيم از نوع: "تو، تو، تو همه چيم..." !!!