جمعه سياه سر کار

مایک لبخند زد. روی تخته نوشت: Humanitarian Law of Armed Confict و من هی به conflict که یه L کم داشت نگاه می کردم. و او می گفت: "عهد نامه ژنو... ICC... دادگاه عدل بین المللی... پس می بینید که راه چاره ای هست." من گفتم آها ولی دستام روی کاغذ نوشتند: هیچ راهی نیست. <?xml:namespace prefix = o ns = "urn:schemas-microsoft-com:office:office" />

کار دکتره این بود که زندانی ها رو زنده نگه داره که بیشتر شکنجه بشن شاید اطلاعات بیشتر بدن. دختر به من نگاه کرد و گفت: "مثل اون مرده. یادته؟ که زنگ می زد..."

من روی یک تکه کاغذ نوشتم:

" فکر کن تو رزومه اش چی مینویسه:

شغل قبلی: پزشک

مسئولیت: زنده نگه داشتم بیمار برای شکنجه بیشتر!!!"

و کاغذ رو دادم به اون دختر.

او خندید. من خندیدم. مورا اخم کرد چون مایک داشت حرف می زد.

مریم هم اخم کرد.  می دونم که یادش میومد.

وقتی چشم رو از حدقه در بیارن، دیگه چیزی نمیبینه، نه؟

اون قاشق بود که استفاده میکردن؟ من فریاد میزدم چرا؟ چرا؟ دختر گفت "خفه شو. این کارشونه"

وقتی دست رو می برن دیگه هیچی رو حس نمی کنه٬ نه؟ ولی اون مرد نگاه می کرد. آخه چرا؟

من گفتم: "امروز من یاد گرفتم که هیچ راه چاره ای وجود نداره!"

مایک گفت: "برای چی؟"

و من گفتم: "هيچ چیز..." همه خندیدند.

من گریه کردم. فقط یه کمی. کسی اشک های منو ندید. بهتر!

مورا گفت: "کشتن زندانیان سیاسی Genocide حساب نمی شه چون استالین حذفش کرد."

من فکر کردم: خوشا به حالش! و گفتم: "راه چارهء ما اینه؟" و فکر کردم، پس سزار سقوط میکند.

آن مرد به پیر مرد تلفن کرد و گفت بگو من بیگناهم. چیزی میخوای برات بیارم؟ گفتم به پیر مرد بگو که به اون مرد بگه "من اگه تورو دیگه نبینم، صداتو دیگه نشنوم، خوشحالم، خوشبختم. حالم خوبه"

مورا به من گفت: "من هم به وقتی مثل الان تو بودم. ولی آدم به خیلی چیز ها عادت میکنه." من هیچی نگفتم ولی فکر کردم، من هیچوقت عادت نمی کنم. مشق شب. صدبار بنویسید. من هیچوقت عادت نمی کنم. من هیچوقت عادت نمی کنم. من هیچوقت عادت نمی کنم. هیچوقت!!  

 

/ 0 نظر / 7 بازدید