اگر حافظ نتونه پس کی می تونه!!!!

 
شراب بی‌غش و ساقی خوش دو دام رهند
که زيرکان جهان از کمندشان نرهند

من ار چه عاشقم و رند و مست و نامه سياه
هزار شکر که ياران شهر بی‌گنهند

جفا نه پيشه درويشيست و راهروی
بيار باده که اين سالکان نه مرد رهند

مبين حقير گدايان عشق را کاين قوم
شهان بی کمر و خسروان بی کلهند

به هوش باش که هنگام باد استغنا
هزار خرمن طاعت به نيم جو ننهند

مکن که کوکبه دلبری شکسته شود
چو بندگان بگريزند و چاکران بجهند

غلام همت دردی کشان يک رنگم (کجايند حافظا٬ کجا؟)
نه آن گروه که ازرق لباس و دل سيهند 
قدم منه به خرابات جز به شرط ادب
که سالکان درش محرمان پادشهند

جناب عشق بلند است همتی حافظ
که عاشقان ره بی‌همتان به خود ندهند

/ 1 نظر / 3 بازدید

می بينم که شما از اورکات يکی شعر می دزديد!